سفارش تبلیغ
صبا ویژن
شعری زیبا از بسیجی شهید ابوالفضل سپهر (سه شنبه 86/9/6 ساعت 12:15 عصر)

شعری زیبا از بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

شادی روح مطهر او و تمام شهدا صلوات

 

بابام شده نردبون ؟

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزید
نترسیدی‌ قبوله

دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی
نلرزید اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وایستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد
بوسه‌ای‌ عاشقونه

عاشقی‌ یعنی‌ اینکه
چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت
چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجای‌ مردم‌ خدا
مشتری‌ چشماشه

یه‌ شب‌ کنار سنگر
زیر سقف‌ آسمون
میای‌ پیش‌ رفیقت
تو اون‌ گلوله‌ بارون

با اینکه‌ زخمی‌ شده
برات‌ خالی‌ می‌بنده
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست
درد میکشه‌ می‌خنده

چفیه‌ رو ور میداری
زخم‌ اونو می‌بندی
با چشمای‌ پر از اشک
تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی

انگاری‌ که‌ میدونی
دیگه‌ داره‌ می‌پّره
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین
داره‌ اونو می‌بره

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش
با سوز و آه‌ و با شرم
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

میزنی‌ زیر گریه
اونم‌ تو آغوشته
تو حلقه‌ دستاته
سرش‌ روی‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق
یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره
هزار تا بذر ترکش
توی‌ تنش‌ میکاره

یهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ می‌ گیره
برادر صیغه‌ایت
توبغلت‌ میمیره

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم
راوی‌ یک‌ خبرشی
یک‌ خبر پراز غم


هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم
راوی‌ یک‌ خبرشی
یک‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقیت
که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه
یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین
پاهاش‌ گلوله‌ خورده
افتاده‌ بیمارستان
زخمی‌ شده‌، نمرده

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات
قلبتو می‌سوزونه
یتیمی‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ میخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحویل‌ سال
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر
رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی
همه‌ چشارو بستم
دستهاتوی‌ دست‌ هم
دورسفره‌ نشستیم

مقلب‌ القوب‌ رو
با همدیگر می‌خوندیم
زورکی‌ نقل‌ ونبات
تو کام‌ هم‌ چپوندیم

همدیگر و بوسیدیم
قربون‌ هم‌ میرفتیم
بعدش‌ برا همدیگر
جشن‌ پتو گرفتیم

علی‌ بود و عقیلی
من‌ بودم‌ و مرتضی
سید بود و اباالفضل
امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضی‌ مونده
همونکه‌ گازخردل
صورتشو سوزونده

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتیم
همیشه‌ با هم‌ باشیم
نداشتیما، نداشتیم

بیاین‌ برا مرتضی
که‌ شیمیایی‌ شده
جشن‌ پتو بگیریم
خیلی‌ هوایی‌ شده

می‌سوزه‌ و می‌خنده
خیلی‌ خیلی‌ آرومه
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون
کار منم تمومه

مرتضی‌ منم‌ ببر
یا نرو، پیشم‌ بمون
میزنه‌ تو صورتش
داد میزنم‌ مامان‌ جون


مامان‌ میاد ودست
بابا جون‌ و میگیره
بابام‌ با این‌ خاطرات
روزی‌ یه‌ بار میمیره

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که
قلب‌ اونو سوزونده
مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شکونده

برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ آب‌ و نون
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونایی که راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون دادیم و اون ها
 عین زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنیمت خورا
 بپا بابا ، یواش تر

 ای که به این انقلاب
 چسبیدی عین کنه
 خط و نشون می کشی
 النگوهات نشکنه

 فکرنکنی علی رو
 ماها تنها می ذاریم
 مااهل کوفه نیستیم
 دخلتونو میاریم...





لیست کل یادداشت های این وبلاگ ?