RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

عشق

   1   2      >
+ نقش «الله» بر گوش يک نوزاد (عکس) (سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 7:29 عصر)



نقش «الله» بر گوش يک نوزاد (عکس)






از زمان اعلام اين خبر تاکنون هزاران نفر از اين کرامت الهي بازديد کرده و هداياي فراواني به اين کودک اهدا شده است.










نقش واضح الله بر گوش يک نوزاد فلسطيني، اعجاب همگان را برانگيخته و بسياري از رسانه هاي خبري جهان را به خود مشغول کرد.



به گزارش شيعه نيوز به نقل از جهان، «تامر شادي حوشيه» کودک 45 روزه فلسطيني در حالي متولد شد که نقش لا اله الا الله بر گوش وي به صورت مادرزادي نقش بسته بود.


مادر اين کودک در اين باره گفت: پس از گذشت 37 روز ازتولد فرزندم تامر متوجه لفظ پر جلال الله برگوش سمت چپ وي شدم.


ازسوي ديگر «شادي»، پدر اين نوزاد فلسطيني تصريح کرد: نقش پرجلال الله بر گوش فرزندم، کرامتي الهي است که من در آن خوش يمني فراواني براي مردم فلسطين و آزادي آن مي بينم.


وي افزود: از زمان اعلام اين خبر تاکنون هزاران نفر از اين کرامت الهي بازديد کرده و هداياي فراواني به اين کودک اهدا شده است.

پدر 25 ساله اين کودک کارگر يک مغازه لباس فروشي در رام الله و مادر وي خانه دار است.



  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + زندگينامه دکتر شهيد علي شريعتي (سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 6:38 عصر)

    زندگينامه


    تاريخ نشان داده است که ميان شرايط اجتماعي و تکامل انديشه روشنفکران تاثير متقابلي حکمفرماست. معمولاً يک روشنفکر حساس و صادق در يک محيط غيرانساني احساس خفگي مي‌کند و عليه نابرابري و استثمار دست به طغيان مي‌زند. او با نيروي انديشه‌اش که از طريق سخن گفتن و نوشتن بيان مي‌شود، عليه سيستم فاسد جامعه‌اش اعلان «جهاد» مي‌کند. واضح است که اين وظيفه چندان ساده به نظر نمي‌رسد، چرا که متضمن رويارويي شديد ميان يک سيستم پرقدرت مادي و يک انديشه به ظاهر ضعيف است. با همه اينها، صحيفة تاريخ پرصفحة بشريت نمونه‌هاي بسياري را شاهد است که در اين رويارويي‌ها، يک انديشه تنها، هنگامي که قادر به بسيج توده‌ها گردد، همة سدها و موانع را از سر راه برداشته و بر بزرگترين قدرت مادي نهفته در يک انسان يا يک سيستم نيرومند، فائق مي آيد. تقريباً همة ملتها داراي يک چنين مردان بانفوذ انديشمندي درميان خود بوده‌اند. ايران با فرهنگ و تمدّن غني و باشکوه خود، انديشمنداني به جهان تقديم کرده است که نه تنها بر ايرانيان، بلکه بر انديشه بشريت تاثير عميقي بجاي گذاشته‌اند. دکتر علي شريعتي يکي از اين روشنفکران چند بعدي است که نامش در کنار بزرگاني چون فرانتس فانون، ژان پل سارتر، ژاک برک، گورويچ، آلبر کامو و لوئي ماسينيون که بر قلمرو انديشه‌هاي جهانيان حاکم بوده‌اند، ثبت است.


    دکتر شريعتي اساساً يک متفکر، يک معلم، يک مبلغ، و يک مبارز بود. او بعنوان محصول پاک و مؤمن عصر و زمان خود، کاشف راه و زندگي جديدي بود که تنها به ايران محدود نمي‌شد، و به همين دليل از ديگر متفکراني که بر افکار عمومي در ايران تاثير گذاشتند، متمايز بود. شريعتي در اوضاع اجتماعي ـ سياسي معاصر خود يک شورشگر، يک اصلاح‌طلب و يک «مجاهد» بحساب مي‌آمد، اما روحيه مخالفت و سرکشي او از پوچگرايي و نيهيليسم ناشي نمي‌شد، بلکه برعکس شناخت آگاهانه مشکلات واقعي ايرانيان و بويژه نسل جوان روح شريعتي را برانگيخت. برتر و بالاتر از هرچيز، او رنج عميقي از بدبختي و سرنوشت مصيبت‌بار نوع انسان مي‌کشيد. سرمايه‌هاي او در اين مسير خوفناک ذهن فعال، ديد و برداشت تشخيص‌گرايانه، و گنجينه آگاهي و شناختي بود که از مکاتب فکري و عملي گوناگون گردآورده بود. شگفت‌انگيز نيست که شريعتي با برخورداري از ان مواهب و استعدادات، در سه صحنة مذهب، جامعه‌شناسي و سياست به منظور ارائه سنتزي ميان ارزشهاي سنتي و ارزشهاي جديد، ظاهر شد، و شرافت انساني و خير اجتماعي را سرلوحة اهداف نهائي خود قرار داد.


    براي ارزيابي درست شخصيت و ماهيت انديشه‌هاي شريعتي، بايد نگاهي به محيط خانوادگي و اجتماعي او که بدون شک در شکل‌گيري جريان فکري شريعتي جوان نقش برجسته‌اي داشت، بيفکنيم. او اولين نسل دانشمند تبار خود نبود، و تحت تاثير سنتهاي خانواده‌اش، بويژه پدرش محمدتقي شريعتي، قرار گرفت. پدربزرگش «آخوند حکيم» و عموي پدرش «عادل نيشابوري» از علماء و دانشمندان بسيار برجسته فقه، فلسفه و ادب بشمار مي‌آمدند. خانودان او تنها يک ملاي روضه‌خوان نبودند، بلکه مبارزان و مجاهداني فعال بودند که در راه ايمان و وجدان بشري مبارزه کرده‌اند. پدرش «کانون نشر حقايق اسلامي» مشهد را بنيان نهاد و از مبتکرين و آغازگران جنبش نوين اسلامي بحساب مي‌آيد.



    علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يک روستاي سنتي کوچک، کنار کوير، در نزديکي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب مي‌آمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابن‌يمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرک مربي‌گري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود که تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آکادميک، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرک ليسانس ادبيات فارغ‌التحصيل شد. عطش پايان‌ناپذير او براي کسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد که توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازنده‌ترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب مي‌آمد. مطالعه انديشه‌هاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همکاري شخصي‌اش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفکر بپردازد و انديشه‌هاي جديدي از خود ابداع کند. در سال 1342، در جامعه‌شناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقه‌اش دکتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشکلات سياسي ـ اجتماعي مردم و کشورش بکار برد و راه حل جديدي ارائه داد.


    علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غم‌ها، رنجها، بدبختي‌ها و محروميت‌هاي مستضعفين را احساس کرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجواني‌اش با بي‌سوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بي‌توجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يک سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا کند.


    علي شريعتي تا دوران جواني‌اش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود که اقداماتشان کشور را به جانب اسارت سوق مي‌داد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه مي‌کرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود که به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژي‌هاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلکرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع کرده بودند.در دهة 30، هنگامي که شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز کردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلکرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همکاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق مي‌کردند، دکتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي که از گرايشات و انديشه‌هاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمي‌اش، و نيز در زماني که هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف کرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود که اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دکتر محمّد مصدق همزمان شد که طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و کوشش کردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در کانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مي‌نمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار مي‌دادند. علي شريعتي يکي از معلمان کانون بود و سخنراني‌ها و نوشته‌هايش توجه شديد توده‌ها و روشنفکران را جذب کرد.


    به دنبال سقوط و خلع دکتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيت‌الله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يکي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانه‌اش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فوري‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.


    پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي کشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموکراتيک در ايران، بهره‌برداري خوبي کرد. وي اندکي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بني‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از کشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريکا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس کرد. در جريان کنگرة جبهه ملي در ويس‌بادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فکري‌ و قلمي‌اش، بعنوان سردبير روزنامه فارسي‌زبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفکران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعکس مي‌کرد.


    در سالهايي که علي شريعتي در اروپا بود، بقدر کافي رژيم تهران را تحريک کرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يک چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فکر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نمي‌داد. در واقع هيچ‌يک از همکاران او در آن زمان به چنين کاري دست نزدند. اما دکتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يک سياستمدار به تعبير ماکياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد کرد که در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقي‌آميز دو دوره دکتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يک سابقه پيشرفته آکادميک، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترک کرد.


    چنين بنظر مي‌رسيد که دولت ايران ظاهراً از اين حرکت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز کنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد کرد. به همين خاطر لحظه‌اي که دکتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و ترکيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت.  خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.


    پس از شش ماه حبس، دکتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار کردن توده‌ها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريک و عملي‌اش آغاز کند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و علي‌رغم برخورداري از يک سابقة عالي آکادميک و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي که با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومي‌اش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشکار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديکي مشهد، يک شغل معلمي بدست آورد.


    به تدريج دکتر شريعتي توانست ساعات اندکي از تدريس در کلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات کم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي که براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش مي‌رسيد، آشکار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي که به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي که تنها 37 سال داشت، بازنشسته کرد.


    اين رفتار خشونت‌آميز روحيه او را افسرده نکرد. بلکه برعکس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان توده‌ها جزم کرد. بدين‌خاطر به تهران نقل مکان کرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همکاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنراني‌هاي آزاد خود را پيرامون اسلام‌شناسي، جامعه‌شناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد که برخلاف ساير حسينيه‌ها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، کارگر و زن‌خانه‌دار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنراني‌ها، کتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع مي‌گرديد. تعداد کلي سخنراني‌هاي منتشر شده‌اش به بيش از 200 مي‌رسد، که در نوع خود بي‌نظير است. در کشوري که هيچ کتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نمي‌رسيد، کتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ مي‌رسيد و اين بدون شرح بود!


    بزرگترين اعتراضي که از جانب دولت به شريعتي وارد مي‌شد، اين بود که او به نسل جوان ايران جهتي تازه مي‌داد و آگاهي اسلامي را در آنهايي که از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده مي‌کرد. شاه چگونه مي‌توانست چنين مردي را تحمل کند؟ ساواک وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق کرد. بدين‌ترتيب در يک هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به کمک دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواک که از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دکتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت.  بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفکران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا که حواري بومدين رئيس‌جمهور الجزاير که خود يکي از دوستان و تحسين‌کنندگان شريعتي بود، در جريان کنفرانس مارس 1375 اوپک در الجزاير دربارة دکتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دکتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت کنترل بود. بزرگترين و مرگ‌آورترين مجازات‌ها براي او، که همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.


    شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شکنجه قرار گرفت. سعي مي‌کردند که او را وادارند از رژيم حمايت کند، او با شدت و قدرت هرچه تمام‌تر از اين کار خودداري مي‌ورزيد و مي‌گفت:«اگر همچون عين‌القضات شمع‌آجينم کنند، حسرت يک آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواک که نتوانست بر او پيروز شود، براي بي‌آبرو کردن او يک طرح شيطاني ريخت. يک سري از نوشته‌هاي او ا در روزنامه کيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد که شريعتي با شاه و رژيم او از در همکاري در آمده است. اما حتي سر توده‌ها را نيز نتوانستند شيره بمالند!


    نوشته‌هاي شريعتي ممنوع‌الانتشار شد و خود او کاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدين‌ترتيب او که در محيطي خفقان‌آور بسر مي‌برد، به سنت صحيح اسلامي و به سبک پيامبر به فکر هجرت افتاد. اما دکتر براي خروج از کشور بصورت آبرومندانه‌اي سرِ ساواک را شيره ماليد. ساواک در پرونده‌هاي خود، او را بنام «شريعتي» مي‌شناخت، اما نام فاميل او در  شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانواده‌اش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، که حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروکسل ترک نمود. نقشه اين بود که همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريکا نزد پسرشان (احسان، که در آن زمان در آمريکا مشغول تحصيل بود) بروند.


    به احتمال زياد، دکتر شريعتي هنگام ترک ايران به اين مشکوک شد که کسي او را تعقيب مي‌کند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يک توقف 24 ساعته با يک پرواز ديگر عازم بروکسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچه‌هايش استقبال کند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مکان کرد. بر طبق تازه‌ترين نقشه قرار بود خانواده‌اش در 28 خرداد تهران را ترک کنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دکتر چند بي‌احتياطي نمود، براي مثال مي‌توان از توقف کوتاه او در بروکسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانواده‌اش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشت‌سازش هنگامي بود که شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانواده‌اش استقبال کند. هيچکس نمي‌تواند به درستي بگويد که در آن هنگام که دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند که به مادر و خواهر کوچکشان اجازه خروج ندادند، دکتر چه حالي داشته است.


    پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت کرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را که به وضع اسرارآميز و مشکوکي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا کردند. هيچکس نگفته است که اين مرگ طبيعي بوده، و در عين‌حال هيچکس مدرکي مبني بر کشته شدن دکتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند که عوامل و مأموران ساواک، دکتر علي شريعتي را از ميان برداشته‌اند. اما آنها که او را مي‌شناختند و مي‌شناسند، و آنها که تعريف درست شهادت را مي‌دانند، همگي بر اين امر صحه مي‌گذارند، که او «شهيدِ شاهد» است.


    با مرور کلي تمامي اين حوادث، دکتر علي شريعتي را مي‌توان انساني صادق و مخلص دانست، که عليه يک سيستم مکار، بي‌رحم و حيوان صفت وارد مبارزه شد. او از صميم قلب معتقد بود که هرگز هيچ جرمي عليه بشريت انجام نداده و بنابراين از مرگ نمي‌ترسد. شايد همين مسأله موجب سهل‌انگاري‌هاي او در رابطه با امنيت خودش مي‌شد.


    حتي پس از مرگ شريعتي، بين طرفداران او و شاه يک مبارزه شديد درگرفت. دولت شاه براي ريشه‌کن کردن خاطره شريعتي به يک تلاش اهريمني به منظور تبليغ در مورد او پس از مرگش دست زد. طرفداران و پيروان مکتب شريعتي به اين توطئه شريرانه پي بردند و تصميم گرفتند يک مبارزه موفقت‌آميز براي به شکست کشاندن طرحهاي شيطاني دولت آغاز کنند. هنگامي که خبر مرگ ناگهاني دکتر شريعتي به ايران رسيد، مأموران ساواک تلاش کردند چنين وانمود سازند که او براي معالجه بيماري قلبي‌اش ايران را ترک کرده است، و در آنجا به دليل سکتة قلبي فوت نموده است! و از همسرش، دکتر شريعت‌رضوي  خواستند تا اجازه دهد جنازة شوهرش را به ايران بازگردانند و بطور رسمي و با هزينة دولت او را طبق وصيتش در بارگاه امام رضا (ع) به خاک بسپارند. اما همگان مي‌دانستند که اين اشکهايي که از دولتمردان در فراق شريعتي مي‌ريزد، تنها چند قطره اشک تمساح است و تمامي اين اقدامات با انگيزه‌اي شوم صورت مي‌گيرند.


    در همين زمان شاخة خارج از کشور نهضت آزادي ايران و شاخه‌هاي جبهه ملي ايران در اروپا و آمريکا پيامهايي به نخست‌وزير انگلستان و سازمان عفو بين‌الملل مخابره کردند و از دولت انگلستان خواستند تا جنازة دکتر را به دولت ايران تحويل ندهند. در ضمن، احسان شريعتي، که در آمريکا به تحصيل مشغول بود، بطور تلگرافي يک وکيل انگليسي گرفت و از او خواست تا جلوي تحويل جنازة پدرش را به مقامات ايراني بگيرد. سپس خودش در 3 تير به انگليس پرواز نمود و جنازة پدرش را تحويل گرفت. روز بعد مراسم تشيع جنازه با شکوه وصف‌نشدني و با حضور انديشمندان برجسته جهان در يکي از مساجد لندن برپا شد، و در 5 تير تابوت به دمشق فرستاده شد. هواپيماي حامل جسد دکتر علي شريعتي، 5 صبح روز بعد در دمشق مورد استقبال امام موسي صدر، انديشمندان جهان اسلام، دوستان متعهد، دانشجويان و تحسين‌کنندگان دکتر قرار گرفت. تابوت را مستقيماً به آرامگاه مقدس حضرت زينب (ع)، که شريعتي او مادرش فاطمه را بزرگترين زنان تاريخ اسلام مي‌دانست، بردند. و بدين ترتيب دکتر علي شريعتي در گوشة حرم زبان گوياي نهضت عاشورا، در حومة دمشق بخاک سپرده شد.


    حتي تشيع جنازه دکتر شريعتي نيز پر از درس بوده است. مبارزه براي تشيع جنازة او، در وهلة اول، نشانة شکست نقشه‌ها و طرح‌هاي دولت ايران بود. عکس‌العمل بين‌المللي در قبال مرگ اسرارآميز شريعتي، و مقاومت موفقيت‌آميز نهضت آزادي ايران و ديگران در مقابل تلاش ايران براي تبليغ درمورد شريعتي، پس از مرگ وي، در عمل نشانة نفوذ و تاثير شريعتي بود. بدين‌ترتيب، بار ديگر اثبات شد که مي‌توان از طريق بسيج سازماندهي شدة جمعي افکار عمومي در راه يک هدف مشترک، اقتدار رژيم را درهم شکست.


    با بررسي زندگي و فعاليتهاي دکتر علي شريعتي، انسان بطور طبيعي ترغيب مي‌شود که انديشه‌هاي او را نيز که پاسخي به ايدئولوژي‌هاي رايج رقيب بودند، مورد بررسي قرار دهد. البته انديشه‌هاي دکتر فراتر از آن بودند که بتوان در يک مقاله به آن پرداخت، به همين جهت من در اينجا بصورت اشاره‌وار به برخي از آنها اشاره مي‌نمايم و خوانندگان عزيز مي‌توانند براي مطالعة بيشتر به مقالات متعددي که موجود مي‌باشد، رجوع کنند.


    يکي از موفقيتهاي بزرگ دکتر شريعتي در زمينة تاثيرگذاري بر جوانان بود. شريعتي با روش ايمان‌برانگيز، منطقي، علمي و مترقي خود نفوذ فوق‌العاده‌اي روي جوانان تحصيل‌کرده ايران بجاي گذاشت و آنها را از ستايش کورکورانه غرب و بي‌تفاوتي يا خصومت نسبت به مذهب بازداشت. او با يک برداشت اسلامي بسياري از مکاتب فکري، فلسفي، الهي و اجتماعي را مورد مطالعه قرار داد. از اعماق اقيانوس عرفان شرق سربرآورد و بر مرتفعات بلند و دشوار علوم اجتماعي جديد غرب بالا رفت و با وجود اين خود را نباخت و مغلوب نشد، و با تمام تجاربي که در اين سير بدست آورده بود، به پايگاه اوليه و بومي خود بازگشت. دکتر شريعتي نه يک متعصب مرتجع بود که بدون آگاهي از موضوعات و مسائل جديد با آنها سر به مخالفت بردارد و نه به اصطلاح از روشنفکران غرب‌زده بود که به تقليد از غرب برمي‌خيزند و پايگاه و هويت خود را از دست مي‌دهند. او که از شرايط و اوضاع و احوال و نيز نيروهاي فعال زمان خود کاملاً آگاه بود، رسالت روشنگري توده‌ها و آشناکردن آنها با تاريخ و ارزشهاي باشکوه خود را آغاز کرد.


    شريعتي روشنفکري بود که در راه وسط گام برمي‌داشت، و در عرصة ايدئولوژيک از «راست» و «چپ» بطور يکسان انتقاد مي‌کرد. اگر او از يک طرف ايرانيان از خودبيگانه را به باد حمله مي‌گرفت، از طرف ديگر با همان شدّت با بنيادگرايان مذهبي افراطي که مخالف هر فکر مترقي بودند، و از مذهب براي کسب قدرت و کنترل مردم بهره‌برداري مي‌کردند، مخالفت مي‌ورزيد.


    مفهوم منحصر بفردي که شريعتي به تشريح آن پرداخت، مسألة «آزادگي» بود. و البته «آزادگي» مفهومي متمايز از «آزادي» است. دکتر شريعتي در چهارچوب اين مفهوم، از خودسازي انقلابي انسان طرفداري مي‌کرد. او رابطة ميان شکل و محتوي در آگاهي توده‌ها را درست مثل رابطة ميان «واقعيت» و «حقيقت» مي‌دانست. مبارزه فرد براي آزادي اجتماعي از برداشت او از «حقيقت نهايي» ناشي مي‌شود که در قلب جهان وجود دارد و در هر فرد انساني نهفته است. اما بايد اين را کشف کرد و به بارور کردن آن پرداخت.


    شريعتي در جهاني که به گفتة خود او «زر» و «زور» و «تزوير» در آن حاکم بود، يک انسان استثنائي، يک «مرد خدا» و نيز «مدافع حقوق مردم» در زمينه‌هاي اجتماعي و سياسي بشمار مي‌رفت. اگر ما سه بعد آگاهي يعني تفکّر صحيح، شناخت واقعي و عقيده خالص را اساس انقلاب اجتماعي بدانيم، آنوقت پي مي‌بريم که نقش دکتر علي شريعتي در انقلاب اجتماعي ايران، يک نقش برجسته بود. دکتر با ويکتورهوگو هم عقيده بود که مي‌گفت:«زماني که مردم به واقعيت‌ها و تضادهاي اجتماعي آگاه گردند، بيدار شده و مسئوليت‌ها و تعهّدات انساني خود را درک خواهند کرد. بدين ترتيب، هيچ‌کس قادر نيست آنها را از مبارزة قانوني و انقلابي‌شان بازدارد.» بعلاوه او عميقاً اعتقاد داشت که در مقابل چنين تودة آگاهي، نيازي به فرد يا گروه نيست تا خود را بعنوان رهبر تحميل کند و آنها را به عمل برانگيزاند. بلکه بجاي آن خود مردم بسيج شده و دست به انقلاب خواهند زد.


    دکتر شريعتي در چند زمينه گوناگون به گذشته مي‌نگرد و آنرا مي‌ستايد. او با توجه به مصيبت‌ها و بدبختي‌هاي انسان تحت ستم کنوني از گذشته باشکوه ياد مي‌کند تا براي حال الهام‌بخش و عامل هماهنگي و اتحاد باشد. او به هر سيستمي ـ چه مذهبي، اجتماعي يا سياسي ـ که انسان را استثمار مي‌کند و بر او ستم روا مي‌دارد، شديداً انتقاد مي‌کند. در اين رابطه، او بر انسانيت و بشردوستي تاکيد مي‌ورزد.


    دکتر شريعتي قهرمان سرکوب‌شدگان و فقرا، و در همان حال، منتقد سرسخت قدرتمندان، ثروتمندان و سيستم سرمايه‌داري بود. او اين اصل را پذيرفته بود که:«تاريخ، تضاد ميان منافع طبقاتي است، و ميان «مغضوبين زمين» و طبقات سرمايه‌دار و مالک يک رويارويي هميشگي وجود داشته است. او يک بعد جامعه‌شناسي جالب به تجمع ثروت بويژه در محيط ايران افزود. به گفتة او:«آدم وقتي فقير مي‌شود، خوبي‌هايش هم حقير مي‌شوند، اما کسي که زر دارد يا زور دارد، عيبهايش هم هنر ديده مي‌شوند و چرندياتش هم حرف حسابي بحساب مي‌آيند.»


    بطورکلّي تمام تحليل‌هاي فلسفي، تاريخي و جامعه‌شناختي شريعتي يک جهت‌گيري مذهبي داشت که بعد اسلامي آن از همه برجسته‌تر بود. او يک روش سيستماتيک براي شناخت و فهم اسلام تجويز مي‌کرد. به گفتة او «تفکر صحيح اساس شناخت حقيقي است، و شناخت حقيقي عقيده و ايمان استوار را به بار مي‌آورد.» به عقيدة او اين سه اصل باعث ايجاد آگاهي در انسان مي‌شوند. دکتر شريعتي معتقد بود که ايمان ظاهري و صوري به خرافه و جزميت منجر مي‌شود. اين نوع تحليل يک امر غيرمعمول بود. او با توجه به آيات قرآن، مي‌گفت که اسلام يک دين جديد نيست، بلکه بخشي جدانشدني از يک حرکت بزرگ است که در طول کل تاريخ بشري جريان داشته است. او اسلام را به ديگر نهضت‌هاي طول تاريخ که براي رهايي انسان و بهبود زندگي مردم بوجود آمدند، نسبت مي‌داد. بدين ترتيب او اسلام را با اصالت بشر (اومانيسم) مترادف مي‌دانست.


    دکتر واقعيات را بررسي مي‌کرد و از افکار انتزاعي و اصطلاحات بي‌معني اجتناب مي‌ورزيد. او با اومانيسم خاص خود نظريات بسيار تند و راديکالي دربارة روحانيت، مسجد و حتي تشيع ارائه مي‌دهد. او صريحاً مي‌گويد که در دوران خلافت اموي، ماهيت روحانيت تغيير پيدا کرد زيرا آنها خود را به طبقة حاکم وابسته نمودند. بدين وسيله، در جريان زمان، روحية واقعي اسلام را از بين بردند و جهت آنرا تغيير دادند. آنها به فرمان قدرت مادي اين جهان، روحية واقعي اسلام و عقيده را از بين بردند. وي در رابطه با مسجد معتقد بود که اين مکان در اصل محل تحقق روحيه تساوي‌طلبانه مادي و معنوي اسلام به شمار مي‌رفت. مسجد سمبل جوابگوئي به مسائل و مشکلات بود. اما، شريعتي معتقد است که با ايجاد تحريفات متعدد در ايمان، مسجد نيز با ساخت قدرت غيرعادلانه از در همکاري درآمد. او در اينباره مي‌گويد:«...به مسجد بروم؟ بين مساجد و معابد چه تفاوتي وجود دارد؟...ديدم آنهايي که ما را به نماز مي‌خوانند، ما را به وحدت مي‌خوانند، چهره‌هاي مقدسي هستند که بنام خلافت، بنام امام، بنام ادامه سنت‌هاي پيامبر، ما را به بردگي مي‌برند و قتل‌عام مي‌کنند...».


    تعبير شريعتي از تشيع بطور مسلم در ادبيات شيعه بي‌نظير است. در تحليل مفصل او، ميان تشيع اوليه‌اي که در دوران امام علي(ع) و صحابه‌اش تکامل يافت و تشيع تحريف شده توسط صفويان در ايران، تفاوت و تمايز عمده‌اي وجود دارد. درحاليکه تشيع صفوي از طريق فشار و زور تحميل شد، تشيع علوي برپاية شناخت و عدالت بود. تشيع صفوي تنها به خليفه اشاره داشت و نه به نهاد خلافت، به گذشته تملک داشت، نه به حال، به درد زندگي بعد از مرگ مي‌خورد، و نه دوران حيات انسان. هدف تشيع علوي، رهائي شيعيان از چنگال بي‌عدالتي، حکومتهاي زور، و حکام و رهبران جاهل بود. تشيع صفوي نه تنها شيعه را به مذهب تشريفات و شعاير تبديل کرد، بلکه اصول امامت را نيز تحريف نمود و اصول عمده و اساسي مسئوليت و تعهد در قبال مستضعفين و فقرا را انکار نمود.


    دکتر علي شريعتي را در رابطه با انقلاب ايران، بايد بخاطر انديشه‌هاي اجتماعي ـ سياسي و مذهبي‌اش، معلم انقلاب دانست. سخنراني‌ها و نوشته‌هاي او پيام بيدارگرايانة سيّد جمال الدّين اسد آبادي و متفکران اسلامي نظير او را زنده مي‌کرد. هدف دوگانة شريعتي اين بود که از يک طرف اصول اساسي اسلام را به آنهايي که درگير مبارزه سياسي بودند بشناساند، و از طرف ديگر نسل جوان را عليه ايدئولوژي‌ها و فرهنگ‌هاي بيگانه و وارداتي بسيج نمايد. دکتر شريعتي در اوج خفقان، معتقد بود که «مکتب اسلام» تنها عنصر رهايي‌بخش مسلمانان است، و اسلام و قرآن را بايد با تفسير مجدد از خرافات و تحريفات تاريخي پاک نمود، و به منظور رويارويي با امپرياليسم و ديکتاتوري به «وجدان مذهبي» مردم تکيه کرد.


    متاسفانه امروزه يک بحث بي‌حاصل دربارة معاني، روح و جهت‌گيري دقيق انديشه‌ها و تعاليم او درگرفته است. برخي از روحانيون از او بعنوان يک متفکر مسلمان، يک فرد رنج‌ديده، يک شخص با حسن‌نيت و فداکار ياد مي‌کنند. با وجود اين مي‌گويند که علي شريعتي نه پيامبر بود و نه معصوم، نه مجتهد بود و نه مفتي. نوشته‌هاي او از منبع وحي الهي سرچشمه نمي‌گرفت، حتي خودش نيز چنين ادعايي نداشت. مي‌گفتند که درک او از فقه، تفسير، فلسفه و بويژه فلسفه اسلامي کامل نبود. استفاده او از مفاهيم و اصطلاحات مکاتب فکري ديگر و تلاش براي تعبير مجدد آنها باعث بوجود آمدن تناقض مي‌شد.


    گروه ديگري از ايرانيان سياسي فعال که برتري اسلام را مي‌پذيرند، اما سلطة روحانيون را در زمينه‌هاي مادي رد مي‌کنند، انديشه‌هاي شريعتي را امري ضروري براي تفسير مجدد اسلام، مسئوليت‌پذيري فرد، اعادة ايمان، رهايي انسان از دگماتيسم و فاناتيسم، آزادي و ايمان به غرايز مذهبي مردم بحساب مي‌آورند. اين بحث و مجادلة تلخ و اسف‌انگيز از کتابهائي که توسط طرفين نگاشته مي‌شود بخوبي آشکار است.


    شريعتي خود به خطاپذيري‌اش آگاه بود و در بسياري موارد به آن اشاره داشت. براي مثال مي‌گويد:«من نمي‌گويم که هيچ عيب و نقصي در نوشته‌هاي من نيست، هست. چرا به من کمک نمي‌کنيد که به رفع آنها بپردازم؟» اما به نظر مي‌رسد که اين مجادلات بيشتر جنبة سياسي دارند. ولي هر دو گروه مذهبي و غير روحاني به دکتر شريعتي بعنوان يک طرفدار وفادار و فداکار فرهنگ اسلامي احترام مي‌گذارند، و اين خود شاهد خوبي بر نفوذ فوق‌العاده و عظيم انديشه‌هاي او بر توده‌هاي ايراني و بويژه جوانان تحصيلکرده است. علاوه بر اين، مسأله قابل توجه در اين است که دکتر شريعتي تنها متفکر ايراني و معلم قبل از انقلاب است که نوشته‌هايش تا امروز هم مشتاقانه خوانده مي‌شوند. او بدون شک پيشتاز و طلايه‌دار يک مکتب فکري همگون و مترقي است. هرگونه تلاش براي بهره‌برداري از شريعتي در راه اهداف خاص سياسي و برداشتهاي خاص از جريان فکري او نه تنها تحريف انديشه‌هاي او در کل به حساب مي‌آيد بلکه روح و روان او را آزرده ساخته و بي‌عدالتي و بي‌انصافي بزرگي نسبت به اوست، و بهمين ترتيب منصفانه نيست که دکتر شريعتي را بخاطر عيب و نقص‌هايش تخطئه کنيم، چه برسد به اينکه بگوئيم او اگر زنده بود پا در جاي پاي اين گروه يا آن گروه مي‌گذاشت.


    بهرحال آنچه در سالهاي نخستين انقلاب رخ داده است بسيار دلگيرکننده است. همزمان با گسترش شکاف بين گروههاي مختلف بر سر سيستم سياسي ـ اجتماعي جديد ايران و تشديد برخوردهاي آنان، عده‌اي دکتر شريعتي را نه تنها استاد انقلاب خودشان بلکه بعنوان وزنة سنگين مقابل آيت‌الله خميني معرفي مي‌کنند، که اين حرکت تاکتيکي پاسخ سريع و فوري روحانيوني را برانگيخته است که آيت‌الله خميني را تنها رهبر انقلاب مي‌دانند. که در اين مبارزه به نظر مي‌رسد که دکتر شريعتي هم قرباني شده است، بگونه‌اي که امروز آثارش زير تيغ برّان سانسور قرار گرفته است، و با اينکه حکومت ايران براي بزرگداشت اساتيدي چون استاد مطهري، مراسمهاي متععدي در طي روزهاي مختلف برپا مي‌کند، اما دکتر شريعتي مورد اجحاف قرار مي‌گيرد.


    زندگي دکتر علي شريعتي ناگهان در آغاز شکوفائي جسمي و فکريش و در بطن دوران طبيعي بارور شدن و پختگي بيشتر، به پايان رسيد. ايمان، صداقت، فداکاري و استقلال او، غير قابل ترديد بوده و هست. بدرستي که شريعتي يک معلم جاودانه و فناناپذير بود. مادامي که فرقه‌گرايي و جزميت وجود داشته باشد، آزادي فکري ناديده گرفته شود، از ايدئولوژي‌ها براي انگيزه‌هاي قدرت‌طلبانه بهره‌برداري گردد و مذهب وسيلة کسب مشروعيت سياسي و پوشاندن ديکتاتوري شود، شريعتي در صحنه حاضر خواهد بود و انديشه‌هاي فناناپذيرش در ايران نفوذ خواهد داشت.

     


  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + شعري زيبا از بسيجي شهيد ابوالفضل سپهر (سه‏شنبه 6/9/1386 ساعت 12:15 عصر)


    شعري زيبا از بسيجي شهيد ابوالفضل سپهر


    شادي روح مطهر او و تمام شهدا صلوات



     


    بابام شده نردبون ؟


    اتل‌ متل‌ توتوله
    چشم‌ تو چشم‌ گلوله
    اگر پاهات‌ نلرزيد
    نترسيدي‌ قبوله


    ديدم‌ که‌ يک‌ بسيجي
    نلرزيد اصلاً پاهاش
    جلو گلوله‌ وايستاد
    زُل‌ زده‌ بود تو چشاش


    گلوله‌ هم‌ اومد و
    از دو چشم‌ مردونه
    گذشت‌ و يک‌ بوسه‌ زد
    بوسه‌اي‌ عاشقونه


    عاشقي‌ يعني‌ اينکه
    چشمهايي‌ که‌ تا ديروز
    هزار تا مشتري‌ داشت
    چندش‌ مياره‌ امروز


    اما غمي‌ نداره
    چون‌ عاشق‌ خداشه
    بجاي‌ مردم‌ خدا
    مشتري‌ چشماشه


    يه‌ شب‌ کنار سنگر
    زير سقف‌ آسمون
    مياي‌ پيش‌ رفيقت
    تو اون‌ گلوله‌ بارون


    با اينکه‌ زخمي‌ شده
    برات‌ خالي‌ مي‌بنده
    ميگه‌ من‌ که‌ چيزيم‌ نيست
    درد ميکشه‌ مي‌خنده


    چفيه‌ رو ور ميداري
    زخم‌ اونو مي‌بندي
    با چشماي‌ پر از اشک
    تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي


    انگاري‌ که‌ ميدوني
    ديگه‌ داره‌ مي‌پّره
    دلت‌ ميگه‌ که‌ گلچين
    داره‌ اونو مي‌بره


    زُل‌ ميزني‌ تو چشماش
    با سوز و آه‌ و با شرم
    بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون
    فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم


    ميزني‌ زير گريه
    اونم‌ تو آغوشته
    تو حلقه‌ دستاته
    سرش‌ روي‌ دوشته


    چون‌ اجل‌ معلق
    يه‌ دفعه‌ يک‌ خمپاره
    هزار تا بذر ترکش
    توي‌ تنش‌ ميکاره


    يهو جلو چشماتو
    شره‌ خون‌ مي‌ گيره
    برادر صيغه‌ايت
    توبغلت‌ ميميره


    هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
    يواش‌ يواش‌ و کم‌کم
    راوي‌ يک‌ خبرشي
    يک‌ خبر پراز غم



    هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
    يواش‌ يواش‌ و کم‌کم
    راوي‌ يک‌ خبرشي
    يک‌ خبر پراز غم


    به‌ همسفر رفقيت
    که‌ صاحب‌ پسر شد
    بري‌ بگي‌ که‌ بچه
    يتيم‌ و بي‌پدر شد


    اول‌ ميگي‌ نترسين
    پاهاش‌ گلوله‌ خورده
    افتاده‌ بيمارستان
    زخمي‌ شده‌، نمرده


    زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات
    قلبتو مي‌سوزونه
    يتيمي‌ بچه‌ شو
    از تو چشات‌ ميخونه


    درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
    لحظة‌ تحويل‌ سال
    رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
    رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال


    تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي
    همه‌ چشارو بستم
    دستهاتوي‌ دست‌ هم
    دورسفره‌ نشستيم


    مقلب‌ القوب‌ رو
    با همديگر مي‌خونديم
    زورکي‌ نقل‌ ونبات
    تو کام‌ هم‌ چپونديم


    همديگر و بوسيديم
    قربون‌ هم‌ ميرفتيم
    بعدش‌ برا همديگر
    جشن‌ پتو گرفتيم


    علي‌ بود و عقيلي
    من‌ بودم‌ و مرتضي
    سيد بود و اباالفضل
    اميرحسين‌ و رضا


    حالا ازاون‌ بچه‌ ها
    فقط‌ مرتضي‌ مونده
    همونکه‌ گازخردل
    صورتشو سوزونده


    آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
    مگه‌ قرار نذاشتيم
    هميشه‌ با هم‌ باشيم
    نداشتيما، نداشتيم


    بياين‌ برا مرتضي
    که‌ شيميايي‌ شده
    جشن‌ پتو بگيريم
    خيلي‌ هوايي‌ شده


    مي‌سوزه‌ و مي‌خنده
    خيلي‌ خيلي‌ آرومه
    به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون
    کار منم تمومه


    مرتضي‌ منم‌ ببر
    يا نرو، پيشم‌ بمون
    ميزنه‌ تو صورتش
    داد ميزنم‌ مامان‌ جون



    مامان‌ مياد ودست
    بابا جون‌ و ميگيره
    بابام‌ با اين‌ خاطرات
    روزي‌ يه‌ بار ميميره


    فقط‌ خاطره‌ نيست‌ که
    قلب‌ اونو سوزونده
    مصلحت‌ بعضي‌ها
    پشت‌ اونو شکونده


    برا بعضي‌ آدما
    بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
    قبول‌ کنين‌ به‌ خدا
    بابام‌ شده‌ نردبون


    همونايي که راه
     دزدي رو خوب مي دونن
     ما خون داديم و اون ها
     عين زالو مي مونن


     دشمناي انقلاب
     ترسوهاي بي پدر
     آهاي غنيمت خورا
     بپا بابا ، يواش تر


     اي که به اين انقلاب
     چسبيدي عين کنه
     خط و نشون مي کشي
     النگوهات نشکنه


     فکرنکني علي رو
     ماها تنها مي ذاريم
     مااهل کوفه نيستيم
     دخلتونو مياريم...



  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + عکس (سه‏شنبه 6/9/1386 ساعت 11:52 صبح)





  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار گردانهاى نمونه عاشورا و (سه‏شنبه 6/9/1386 ساعت 11:47 صبح)
    بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار گردانهاى نمونه عاشورا و الزهراى بسيج‏‏



    بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

    براى من بسيار شيرين و خاطره‏انگيز است که با شما عزيزان - جمعى از بهترين جوانان اين کشور، مجموعه‏اى از بسيجيان دلاور - در اين ميدان ملاقات کنم و با جمعهاى ديگرى که در سراسر کشور مانند شما اجتماع کرده‏اند، سخن بگويم.


    بسيج مثل خود انقلاب از آيات الهى است. جنس بسيج هم از جنس انقلاب است. خصوصياتى که انقلاب اسلامى را در همه‏ى تاريخِ انقلابها ممتاز ميکرد، تأثيرات آن را در اعماق دلهاى مردم در کشورهاى ديگر عمق ميبخشيد، اين خصوصيات در اين مجموعه‏ى عزيز و گرانبهائى که نامش بسيج است، وجود دارد. همچنانيکه انقلاب يک پديده‏ى بى سابقه بود، بسيج هم يک پديده‏ى بى‏سابقه بود.


    در کشورهاى مختلف با شکلهاى گوناگون نيروهاى مقاومت درست ميکنند. به تقليد آنها در رژيم طاغوت در اينجا هم چيزهائى درست کرده بودند، لکن جوهر و حقيقت بسيج از زمين تا آسمان با آنها متفاوت است. اگر در کارهائى که ديگران از روى دست هم در سرتاسر جهان در کشورهاى مختلف انجام داده‏اند، تکيه بر ظاهر و بر ادعا و بر زرق و برق است و از باطن و معنا و روح خبرى در آن نيست، در بسيج درست بعکس است.


    بسيج مستضعفين که امام آن را بنياد کرد، سر تا پا روح بود، معنويت بود و جان بود. اتفاق افتاد که آغاز ولادت بسيج نزديک شد به شروع جنگ تحميلى که هشت سال اين ملت را به دفاع مشغول کرد. بنابراين بسيج از اوائل ولادت خود، وارد ميدان نبرد شد؛ آن هم نبردى سخت؛ نبردى که يک طرف آن همه‏ى قدرتهاى بزرگ جهانى پشت سر رژيم متجاوز صدام بودند، يک طرف ملت ايران بود و نيروهاى مسلح ايران. در چنين جنگى بسيج وارد شد.


    ورود بسيج در اين جنگ موجب شد که صحنه‏ى جنگ در مقابل چشم حيرت‏زده‏ى همه‏ى مردم دنيا به سود معنويت - که با دست خالى همراه بود، اما سرشار از ايمان بود - رقم بخورد و همه‏ى دنيا در برابر چشم خود ببينند که چطور جوان ايرانى با سرمايه‏ى ايمان، با تکيه‏ى بر خدا، با اعتمادبه‏نفس وارد ميدان نبرد ميشود، پيچيده‏ترين تاکتيکهاى جنگى را طراحى ميکند و معجزه‏اى مثل فتح‏المبين و بيت‏المقدس در مقابل چشم دنيا ميگذارد. تاکتيکهائى که جوانهاى مؤمن در عمليات بيت‏المقدس - که منتهى شد به آزادى خرمشهر - به کار بستند و طراحى‏اى که آنها کردند، تا امروز هم براى آن کسانى که در مقوله‏هاى نظامى صاحب فکر و نظرند، درس‏آموز است؛ تاکتيکهاى پيچيده، پرتحرک، دشوار، به حسب ظاهر نشدنى، اما به دست معجزه‏گر جوان مؤمن ايرانى، جوان مبتکرِ متکى به خدا، عملى و شدنى و واقع شده، بى‏سابقه بود.


    اين معنويت، اين تکيه‏ى به نيروهاى معنوى و ايمانى، اين اعتماد به نفس، اين شجاعت، اين حقير شدن همه‏ى جلوه‏هاى ظاهر زندگى مادى، حرکت در راه رضاى خدا، در هيچ جا سابقه نداشت؛ همچنانيکه که خودِ انقلاب اسلامى هم نظيرى و سابقه‏اى در تاريخ نداشت.


    بسيج مثل انقلاب، مردمى بود و مردمى است. درست است که شما در قالب مجموعه‏هاى وابسته‏ى به نيروى مقاومت، شکل گردانهاى رزمى ميگيريد، آمادگيهاى نظامى پيدا ميکنيد و در ميدان نبرد خودتان را نشان داديد و اگر يک روزى کشور باز نياز به نيروى نظامى و جنگى پيدا کند، در صفوف مقدم هستيد؛ اين درست است، اما جنگ همه‏ى محتواى بسيج نيست. بسيج، گسترده‏ى در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى است. آن وقتى که نوبت سازندگى است، بسيج پيشرو است؛ آن وقتى که نوبت مددرسانى و خدمات است، بسيج پيشرو است؛ آن وقتى که نوبت تحقيقات بسيار دقيق و ريز و حساس است، نيروهاى بسيجى در صفوف اولند. امروز شما نگاه کنيد در همين قضيه‏ى هسته‏اى، در اين فناورى پيچيده و بسيار دشوار، جوانهائى که آنجا هستند، جوانهاى متدين و اجزاء طبيعى و حقيقى بسيج را تشکيل ميدهند. در همه جا همينجور است.


    مؤسسه‏ى بسيار فعال و پيشروِ رويان، مرحوم دکتر کاظمى، افتخار ميکرد يک بسيجى است. جوانهاى مؤمن و فعال آن، طبيعتشان، جنسشان، جنس بسيج است؛ آنجا هم بسيج، آنجا هم ايمان، آنجا هم اعتمادبه‏نفس، که از خصوصيت بسيجى است.


    در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى در کشور عزيز ما و در نظام جمهورى اسلامى، بسيج حضور دارد. يک بعدش، اين بعد نظامى است و تحرکات نظامى و آموزشهاى نظامى و تربيت نظامى و انضباط نظامى. مثل خود انقلاب مردمى است. هر عنصرى، هر فردى، هر مجموعه‏اى که بتواند اين خصوصيت انقلاب را با خود همراه داشته باشد، مثل انقلاب ماندگار و جاودانه است؛ مثل انقلاب مؤثر و فعال و اثرگذار در محيط حضور خود هست.


    در ميدان سياست هم مردمى بودن، در ميدان سازندگى هم همينجور، در ميدان مديريت کلان کشور هم مردمى بودن، عنصر مردمى بودن. انقلاب مردمى است، بسيج هم مردمى است.


    بسيج مثل انقلاب سيراب از معارف اسلامى و سلوک دينى است. انقلاب ما تحت تأثير جوسازىِ به اصطلاح انقلابيون ملحدى که در سراسر جهان ادعاهاشان گوش فلک را کَر ميکرد، قرار نگرفت. مظهر اين تعبد و تمسک به دين، امام بزرگوار ما بود؛ يکپارچه متمسک به دين، در اصول و فروع، در معارف والاى اسلامى و در عمل فردى؛ انقلاب اينجور متولد شد. ملت به اين سمت حرکت کردند، اين را خواستند، براى اين جان دادند. بسيج هم همينجور متولد شد. بسيج يک مجموعه‏ى دينى است.


    در ميدانهاى نبرد هشت ساله هيچکس به جوانهاى بسيجى نميگفت شما بياييد اينجور توسل کنيد، اينجور توجه کنيد، اينجور عبادت کنيد، اينجور دعا کنيد؛ از درون ميجوشيدند، دلشان و ايمانشان آنها را به سمت تعبد ميبُرد. بافت وجودى آنها که در آن ميدان دشوار جلاى بيشترى هم پيدا کرده بود، به آنها مى‏آموخت چگونه خدا را عبادت کنند؛ و عبادت ميکردند. اين چيزهائى که ميشنويد و در کتابهاى يادگار از آن دوران ميخوانيد از عبادت بسيجيها، از تضرع و اشک زلال جوانهاى بسيجى در ميدانهاى جنگ، اينها جوشيده از دل آنها بود. هيچ کسى نميتواند اين را به کسى ياد بدهد. اينها يادگرفتنى نيست، اينها از درونِ دل و از عمق جان جوشيدنى است. بسيج يک موجود متدين و متشرع است.


    بسيج مثل انقلاب با دشمنان سازش‏ناپذير است. انقلاب اسلامى را زير فشار قرار دادند براى اينکه به سود قواعد ظالمانه‏ى جهانى از جايگاه خود عقب‏نشينى کند؛ انواع فشارها را بر انقلاب و بر نظام جمهورى اسلامى به اين منظور وارد کردند که يکى‏اش تحميلِ هشت سال جنگ بر اين کشور بود. انقلاب تسليم نشد، امام تسليم نشد، بسيج هم در مقابل فشارها و قواعد ظالمانه و جوسازيها هرگز تسليم نميشود و يک قدم به عقب نميرود.


    بسيج در واقع آن پوششى است، آن قالبى است که بهترين جوانان اين کشور براى رسيدن به آرمانهاى بلند اين ملت بزرگ، ميتوانند در زير اين پوشش گرد هم بيايند و جمع بشوند. بسيج، پير و جوان و زن و مرد و اين قشر و آن قشر نميشناسد. هر کدام از ما آن روزى که به معناى حقيقى کلمه بتوانيم خود را بسيجى بدانيم، بايد افتخار کنيم؛ و افتخار ميکنيم.


    براى همين خصوصيات است که دشمنان اين انقلاب يکى از اصلى‏ترين نقاط حمله‏ى خود را هميشه بسيج قرار داده‏اند. بسيج را متهم کردند. در ميدانهاى سياسى، بازيگران سياسى هرچه خواستند عليه بسيج گفتند. بسيج، آرام - مثل يک اقيانوسِ آرام و پر عمق - در پاسخ به آنها چيزى نگفت و چيزى نميگويد؛ و چيزى نگوئيد.


    بسيج يعنى آن مجموعه‏ى بهترين عناصر يک کشور که همت ما، عشق ما، اميد ما اين است که اين مجموعه فراگير باشد؛ همه‏ى افراد اين ملت بزرگ را در بر بگيرد. همينجور هم هست؛ ما ميگوئيم بيست ميليون، اما در واقع، بسيج دهها ميليون بيشتر از اين تعدادها و مقدارها بايد باشد و به اميد خدا هست و خواهد بود.


    وقتى اين ملت ايستاده است، وقتى اين ملت حاضر نيست از آرمانهاى بلند خود دست بکشد، وقتى اين ملت اسير جوسازيهاى دشمنان نميشود، وقتى اين ملت با بازيهاى سياسى معمول و مرسوم در دنيا قدمش نميلغزد و از راه مستقيم خود عدول نميکند، وقتى اين ملت پرچم اسلام را با دستهاى قدرتمند خود بلند ميکند و ملتهاى اسلامى و همه‏ى امت اسلامى را با حضور خود و وجود خود دلگرم ميکند، اين نشاندهنده‏ى اين است که بسيج موفق بوده است و موفق خواهد بود و دشمنان بسيج و مراکز و دستگاههائى که به خاطر دشمنى با انقلاب و با آرمانهاى انقلاب با بسيج دشمنند، بايد اذعان کنند، اعتراف کنند که شکست خورده‏اند.


    نيروى عظيم بسيج، نيروى عظيم ملت ايران است. جوانان عزيز! پسران! دختران! قشرهاى مختلف! عناصر مؤمن و شاداب و مبتکرى که در اين قالب بزرگ و مجموعه‏ى عظيم قرار گرفته‏ايد! هرچه ميتوانيد کيفيت خودتان را بالا ببريد تا بتوانيد بر روى فضاى عمومى جامعه اثر بگذاريد و جوانهاى بيشتر و مجموعه‏هاى بيشترى را به آن مرکزيت اصولى و آرمانى نزديک کنيد. مجموعه‏هاى مردمى بسيج، بايد فکرشان اين باشد؛ مديران و اداره کنندگان و سرپرستان بسيج هم بايد همين را فکر کنند.


    امروز نظام مقدس جمهورى اسلامى به برکت همين عناصر سازنده‏ى خود - که عناصر سازنده‏ى بسيج هم همانهاست - توانسته است به سمت آرمانها پيش برود؛ ميدان را از دست دشمنهاى خود بگيرد. امروز ما کجا قرار داريم، بيست سال پيش، بيست و پنج سال پيش کجا بوديم؟ در همه‏ى ميدانها ملت ايران جلو آمده و دشمنان ملت ايران در همه‏ى ميدانها و عرصه‏ها اعتراف ميکنند که در مقابل ملت ايران کم آورده‏اند. و ملت ايران توانسته است اين حرکت بزرگ خود را دنبال بکند. ملتهاى ديگر هم به شما نگاه ميکنند. ملت مظلوم فلسطين، ملت خون داده و مظلوم عراق به شما نگاه ميکنند. نشاط شما، ايستادگى شما، سربلندى شما، عزم و اراده‏ى شما در روحيه‏ى آنها اثر ميگذارد. امروز مى‏بينيد امريکائيها و همدستانشان باز براى اينکه شايد بتوانند خودشان را به مقاصد شومشان نزديک بکنند، دست زدند به تشکيل کنفرانس پاييزى، که من در روز عيد فطر هم اشاره کردم؛ «پاييزى» است؛ خزان‏زده است؛ اسمش رويش است. اميدوارند که بتوانند به اين وسيله به دولت جعلىِ غاصب صهيونيست کمکى برسانند؛ جبران شکستهاى گذشته را بکنند و براى مسئولان امروز کاخ سياه آبروئى درست کنند. امروز همه در دنيا و سياستمداران از پيش، ميدانند که اين کنفرانس - که چند روز ديگر تشکيل خواهد شد - شکست‏خورده است. اين به خاطر چيست؟ به خاطر بيدارى ملت فلسطين است. و بيدارى ملت فلسطين گره خورده است به بيدارى ملتهاى ديگر، و در رأس آنها، ملت عظيم و بزرگ ايران، شما جوانان مؤمن. حرکت شما، شعار شما، حضور شما، فعاليت شما، در قضاياى جهانى به همين نسبت اثر ميگذارد.


    پروردگارا! روح مطهر امام را که اين جوانان عظيم ساخته و پرداخته‏ى آن ايمان و روح بلند و بزرگند، روز به روز بر علو درجاتش بيفزا. پروردگارا! شهداى عزيز اين ملت را، شهداى نيروهاى مسلح را، شهداى بسيج را، که مظلومانه و شجاعانه - مثل مقتداشان اميرالمؤمنين که هم مظلوم بود، هم شجاعترين بود در ميدانهاى نبرد - به شهادت رسيدند، با شهداى کربلا محشور کن. پروردگارا! اين جوانان عزيز ملت ايران را به ملت ايران ببخش. پروردگارا! روز به روز بر افتخارات ملت ايران و جوانانشان بيفزا.



    والسّلام عليکم و رحمةاللَّه و برکاته

  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + شعر از امام خميني (يکشنبه 20/8/1386 ساعت 12:7 عصر)

    دو نور مطهر







    اى ازليت به تربت تو مخمّر
    آيت رحمت زجلوه توهويدا
    جودت هم بسترا،به فيض مقدس
    پرده کشدگرکه عصمت توبه اجسام
    جلوه توايزدى رامجلى
    گويم واجب ترا،نه آنت رتبت
    ممکن اندر لباس واجب پيدا
    ممکن امّاچه ممکن ،علّت امکان
    ممکن امّايگانه واسطه فيض
    ممکن امّانمودهستى ازوى
    وين نه عجب زآنکه نوراوست ززهرا
    نورخدادرسول اکرم پيدا
    وز وى تابان شده به حضرت زهرا
    اين است آن نورکزمشيّت کن ،کرد
    اين است آن نورکزتجلّى قدرت
    شيطان عالم شدى اگرکه بدين نور
    آبروى ممکنات جمله ازاين نور
    جلوه اين خودعرض نمودعرض را
    عيسى مريم به پيشگاهش دربان
    اين يک چون ديده بان فراشده بردار
    ياکه دوطفلنددرحريم جلالش
    اين يک انجيل رانمايدازحفظ
    گرکه نگفتى امام هستم برخلق
    فاش بگفتم که اين رسول خداى است
    دخترجزفاطمه نيابداين سان
    دخترچون اين دوازمشيمه قدرت
    آن يک امواج علم راشده مبدا
    اين يک ازخطابش مجلى
    اين يک برفرق انبياشده تارک
    اين يک درعالم جلالت کعبه
    لم يلدبسته لب وگرنه بگفتم
    اين يک کون ومکانش بسنه به مقنع
    چادرآن يک حجاب عصمت ايزد
    آن يک برملک لايزالى تارک
    تابشى ازلطف آن بهشت مخلّد
    قطره اى ازجودآن بحارسماوى
    آن يک خاک مدينه کرده مزيّن
    خاک قم اين کرده ازشرافت جنّت
    عرصه قم غيرت بهشت برين است
    زيبداگرخاک قم به عرش کندفخر
    خاکى عجب خاک ،آبروى خلايق
    گرکه شنيدندى اين قصيده«هندى»
    آن يک طوطى صفت همى نسرودى
    وين يک قمرى نمط هماره نگفتى
      وى ابديّت به طلعت تومقرّر
    رايت قدرت درآستين تومضمر
    لطف هم بالشا،به صدرمصدّر
    عالم اجسام گردد،عالم ديگر
    عصمت توسرمختفى رامظهر
    خوانم ممکن ترا،ممکن برتر
    واجبى اندر رداى امکان مظهر
    واجب،امّاشعاع خالق اکبر
    فيض به مهتررسدوزآن پس کهتر
    ممکن امّازممکنات فزون تر
    نوروى ازحيدراست واوزپيمبر
    کردتجلّى زوى به حيدرصفدر
    اينک ظاهرز دخت موسى جعفر
    عالم،آن کاودرعالم است منّور
    دادبه دوشيزگان هستى زيور
    ناگفتى،آدم زخاک هست ومن آذر
    گرنبدى ،باطل آمدندسراسر
    ظلّش بخشود،جوهرّيت جوهر
    موسى عمران به باگاهش چاکر
    وين يک چون قاپقان معطّى بردر
    ازپى تکميل نفس آمده مضطر
    وآن يک تورات رابخواندازبر
    موسى جعفر،ولىّ حضرت داور
    معجزه اش مى بودهمانادختر
    صلب پدرراوهم مشيمه مادر
    نامدونايددگرهماره مقدّر
    وين يک افواج حلم راشده مصدر
    وين يک معدوم ازعقابش مستر
    وين يک اندرسراوليارامغفر
    وين يک درملک کبريائى مشعر
    دخت خداينداين دونورمطهّر
    وين يک ملک جهانش بسته به معجر
    معجراين يک نقاب عفّت داور
    اين يک برعرش کبريائى افسر
    سايه اى ازقهر اين جحيم مقعّر
    رشحه اى ازفيض اين ذخايراغبر
    صفحه قم رانموده اين يک انور
    آب مدينه نموده آن يک کوثر
    بلکه بهشتش يساولى است برابر
    شايدگرلوح رابيايدهمسر
    ملجأبرمسلم وپناه به کافر
    شاعرشيراز و آن اديب سخنور
    اى به جلالت زآفرينش برتر
    اى که جهان ازرخ توگشته منوّر

    حضرت امام خمينى (ره)

  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + يا فاطمه معصومه(س) (يکشنبه 20/8/1386 ساعت 12:3 عصر)


  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + ولادت حضرت معصومه را تبريک مي گويم (يکشنبه 20/8/1386 ساعت 11:52 صبح)

    نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مکرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست .


    لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يک مادر هستند.


    ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد که در همان سنين کودکى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت.


    در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين که کسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.


    يک سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حرکت کرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود که آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حکومت حيله گر بنى عباس اظهار مى کرد. بدين جهت تا کاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت که از پشتيبانى مأموران حکومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان کاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم کردند.


    به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امکان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر< «ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم که مى فرمود: شهر قم مرکز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى که «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى کشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد کجاوه حضرت در حرکت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى که امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.


    آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى کرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.


    محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اکنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است.


    سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربيع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن که ديدگان مبارکش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيکر پاکش را به سوى محل فعلى که در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين که قبر مهيا شد دراين که چه کسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشکل شدند، که ناگاه دو تن سواره که نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديک آمدند و پس از خواندن نماز يکى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاک و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاک نهان سازد.


    آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن که با کسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.


    بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد که آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا که معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است.


    پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين که حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا کرد و بدين سان تربت پاک آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع) و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد


  • نويسنده: سلمان علي بابايي

  • نظرات ديگران ( )

  • + بمناسبت سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) (دوشنبه 14/8/1386 ساعت 12:22 عصر)


    شخصيت امام جعفر صادق(ع)










    عالم آل محمد(صلّي الله عليه وآله)
    آنچه به دوره امامت حضرت امام صادق(عليه السلام) ويژگي خاصي بخشيده، استفاده ازعلم بي کران امامت، تربيت دانش طلبان و بنيان گذاري فکري و علمي مذهب تشيع است. در اين باره چهار موضوع قابل توجه است:
    الف ـ دانش امام.
    ب ـ ويژگي هاي عصر آن حضرت که منجر به حرکت علمي و پايه ريزي نهضت علمي شد.
    ج ـ اولويت ها در نهضت علمي.
    د ـ شيوه ها و اهداف و نتايج اين نهضت علمي.


    دانش امام
    شيخ مفيد مي نويسد: آن قدر مردم از دانش حضرت نقل کرده اند که به تمام شهرها منتشر شده وکران تا کران جهان را فراگرفته است و ازهيچ يک از علماي اهل بيت (عليهم السلام) به اندازه امام صادق(عليه السلام) حديث نقل نشده است.


    اصحاب حديث، راويان آن حضرت را با اختلاف آرا و مذاهبشان گردآورده و عددشان به چهار هزار تن رسيده و آن قدر نشانه هاي آشکار بر امامت آن حضرت ظاهر شده که دلها را روشن و زبان مخالفان را از ايراد شبهه لال کرده است.


    سيد مومن شافعي نيز مي نويسد: مناقب آن حضرت بسيار است تا آن جا که شمارشگر حساب ناتوان است از آن. ابوحنيفه مي گويد: من هرگز فقيه تر از جعفربن محمد(عليه السلام) نديده ام و او حتما داناترين امت اسلامي است.


    حسن بن زياد مي گويد: از ابوحنيفه پرسيدم: به نظرتوچه کسي در فقه سرآمد است؟ گفت: جعفربن محمد(عليه السلام). روزي منصوردوانيقي به من گفت: مردم توجه زيادي به جعفربن محمد (عليه السلام) پيدا کرده اند و سيل جمعيت به سوي او سرازير شده است. پرسشهايي دشوار آماده کن و پاسخ هايش را بخواه تا او از چشم مسلمانان بيفتد.


    من چهل مسئله دشوار آماده کردم. هنگامي که وارد مجلس شدم، ديدم امام در سمت راست منصور نشسته است. سلام کردم و نشستم. منصور از من خواست سوالاتم را بپرسم. من يک يک سوال مي کردم و حضرت در جواب مي فرمود: درمورد اين مسئله، نظر شما چنين و اهل مدينه چنان است وفتواي خود را نيز مي گفتند که گاه موافق و گاه مخالف ما بود.


    ويژگي هاي عصر آن حضرت
    عصر امام صادق(عليه السلام) همزمان با دو حکومت مرواني و عباسي بود که انواع تضييق ها و فشارها بر آن حضرت وارد مي شد بارها او را بدون آن که جرمي مرتکب شود، به تبعيد مي بردند. ازجمله يکبار به همراه پدرش به شام و بار ديگر در عصر عباسي به عراق رفت.


    يکبار در زمان سفاح به حيره و چند بار در زمان منصور به حيره، کوفه و بغداد رفت.


    با اين بيان، اين تحليل که حکومت گران به دليل نزاع هاي خود، فرصت آزار امام را نداشتند و حضرت در يک فضاي آرام به تأسيس نهضت علمي پرداخت، به صورت مطلق پذيرفتني نيست، بلکه امام با وجود آزارهاي موسمي اموي و عباسي از هر نوع فرصتي استفاده مي کرد تا نهضت علمي خود را به راه اندازد و دليل عمده رويکرد حضرت، بسته بودن راه هاي ديگر بود.


    چنان که امام از ناچاري عمدا روبه تقيه مي آورد. زيرا خلفا درصدد بودند با کوچکترين بهانه اي حضرت رااز سرراه خود بردارند.


    لذا منصورمي گفت: جعفربن محمد مثل استخواني در گلو است که نه مي توان فرو برد ونه مي توان بيرون افکند. برهمين اساس خلفا درصدد بودند ولو به صورت توطئه، حضرت را گرفتار و در نهايت شهيد کنند.


    همانگونه که درتاريخ نيز ثبت مي باشد، منصورتا بدانجا پيش مي رود که جاسوساني در لباس دوست براي فريب امام (عليه السلام) روانه مي گرداند تا شايد بتواند با نيرنگ روابط سياسي امام و شيعيانشان درخراسان را آشکار ساخته وامام را درکام توطئه اندازد، اماعلم لدني وعنايت پروردگار درايت و فراست امام رابرانگيخته وموجبات رسوائي هرچه بيشتر منصور را فراهم مي سازد.


    آري اين همه نشان از اختناق و فشاري دارد که مانع از هر نوع اقدام عليه حکومت وقت مي شد، لذا امام به سوي تنها راه ممکن که همان ادامه مسير پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) بود، روي آورد و از در دانش و علم وارد شد.


    اولويت ها در نهضت علمي
    حقيقت اين است که جريان نفاق، خطرناک ترين انحرافي است که از زمان پيامبراکرم(صلّي الله عليه وآله) شروع شده و در آيات مختلفي بدان اشاره شده است؛ مانند آيات 7 و 8 سوره منافقين. اين حرکت هرچند در زمان پيامبر نتوانست در صحنه اجتماعي بروز يابد، اما از اولين لحظات رحلت, تمام هجمه هاي منافقان به يکباره برسراهل بيت عليهم السلام فرو ريخت.


    لذا مرحوم علامه طباطبايي (ره) مي نويسد: هنگامي که خلافت ازاهل بيت (عليهم السلام) گرفته شد، مردم روي اين جريان از آن ها روي گردان شدند و اهل بيت (عليهم السلام) در رديف اشخاص عادي بلکه به خاطر سياست دولت وقت، مطرود از جامعه شناخته شدند و در نتيجه مسلمان ها از اهل بيت (عليهم السلام) دور افتادند و از تربيت علمي وعملي آنان محروم شدند.


    البته امويان به اين هم بسنده نکردند وبا نصب علماي سفارشي خود، کوشيدند از مطرح شدن ائمه اطهار (عليهم السلام) از اين طريق نيز جلوگيري کنند.


    چنانچه معاويه رسما اعلام کرد: کسي که علم و دانش قرآن نزد اوست، عبدالله بن سلام است و در زمان عبدالملک اعلام شد: کسي جز عطا حق فتوا ندارد و اگر او نبود، عبدالله بن نجيع فتوا دهد. از سوي ديگر مردم از تفسيرقرآن نيزچون علم اهل بيت (عليهم السلام) محروم ماندند با داستانهاي يهود و نصاري آميخته شد و نوعي فرهنگ التقاطي در گذر ايام شکل گرفت.


    رفته رفته که قيامهاي شيعي اوج گرفت وگاه فضاهاي سياسي به دلايلي باز شد، دونظريه قيام مسلحانه ونهضت فرهنگي دراذهان مطرح شد.


    چون قيامهاي مسلحانه به دليل اقتدار حکام اموي و عباسي عموما با شکست رو به رو مي شد، نهضت امام صادق(عليه السلام) به سوي حرکتي علمي مي توانست سوق پيدا کند تا از اين گذر علاوه بر پايان دادن به رکود و سکوت مرگبار فرهنگي، اختلاط و التقاط مذهبي و ديني و فرهنگي نيز زدوده شود.


    لذا اولويت در نهضت امام بر ترويج و شکوفايي فرهنگ ديني و مذهبي و پاسخگويي به شبهات و رفع التقاط شکل گرفت.


    تربیت راویان
    از گذر ممنوعیت نقل احادیث در مدت زمان طولانی توسط حکام اموی، احساس نیاز شدید به نقل روایات و سخن پیامبر(صلّی الله علیه وآله)، امیر مومنان(علیه السلام)، امام(علیه السلام) را وامی داشت به تربیت راویان در ابعاد مختلف آن روی آورد. لذا اینک از آن امام در هر زمینه ای روایت وجود دارد و این است راز نامیده شدن مذهب به (جعفری).


    آری! راویان با فراگرفتن هزاران حدیث درعلومی چون تفسیر، فقه، تاریخ، مواعظ، اخلاق، کلام، طب، شیمی و... سدی در برابر انحرافات ایجاد کردند.


    امام صادق(علیه السلام) می فرمود: ابان بن تغلب سی هزار حدیث از من روایت کرده است. پس آن ها را از من روایت کنید. محمدبن مسلم هم شانزده هزار حدیث از حضرت فرا گرفت و حسن بن علی و شامی گفت: من در مسجد کوفه نهصد شیخ را دیدم که همه می گفتند: جعفر بن محمد (علیه السلام) برایم چنین گفت.


    این حجم گسترده از راویان در واقع، کمبود روایت از منبع بی پایان امامت را در طی دوره های مختلف توانست جبران کند و از این حیث امام(علیه السلام) به موفقیت لازم دست یافت.


    آری! روایت از این امام منحصر به شیعه نشد و اهل سنت نیز روایات فراوانی در کتب خود آوردند. ابن عقده و شیخ طوسی در کتاب رجال و محقق حلی در المعتبر و دیگران آماری داده اند که مجموعا راویان از امام به چهار هزار نفر می رسند و اکثر اصول اربعمإئه از امام صادق (علیه السلام) است و همچنین اصول چهارصدگانه اساسی کتب اربعه شیعه ( کافی، من لا یحضره الفقیه، التهذیب و الاستبصار) را تشکیل دادند.


    تربیت مبلغان و مناظره کنندگان
    علاوه بر ایجاد خزائن اطلاعات (راویان) که منابع خبری موثق تلقی می شدند، حضرت به ایجاد شبکه ای از شاگردان ویژه همت گمارد تا به دومین هدف خود یعنی زدودن اختلاط و التقاط همت گمارند وشبهات را ازچهره دین بزدایند.


    هشام بن حکم، هشام بن سالم، قیس، مومن الطاق، محمد بن نعمان، حمران بن اعین و... از این دست شاگردان مبلغ هستند.


    تاجائی که امام (علیه السلام) در ضمن برخی مناظراتشان شاگردان خود را تشویق می نمایند تا در حضورامام در فنی که تخصص یافته و در آن متبحر شده اند، با دیگران